تبلیغات
daneshkav
پنجشنبه 27 بهمن 1390

سلام به دانشكاو خوش آمدید

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

سلام دوستان به وبلاگ دانشكاو خوش اومدید امیدوارم مطالبم طوری باشن كه به دردتون بخورن فقط سعی كنید یه دور تا آخر وبلاگ بزنید راستی منتظر نظرات وپیام هاتون هستم              باتشكر:تردك


چهارشنبه 20 فروردین 1393

نی نی

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


پنجشنبه 7 شهریور 1392

مهمترین زیر بناهای موفقیت

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

هر فردی در زندگی شخصی و اجتماعی خود خواهان به دست آوردن موفقیت در تمامی مراحل زندگی می باشد. اگر چه خیلی از افراد ممکن است روش هایی را بر گزینید که میزان موفقیت شان کاهش یابد ولی آنچه که برای هر انسان مهم می باشد پیمودن راه های کسب موفقیت و افزایش کارایی در شغل ، تحصیل زرنگی !برو ادامه مطلب


ادامه مطلب

پنجشنبه 7 شهریور 1392

جالب

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


پنجشنبه 7 شهریور 1392

جالب

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


پنجشنبه 7 شهریور 1392

جالب

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


شنبه 22 تیر 1392

روزه

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


یکشنبه 5 خرداد 1392

قو

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


چهارشنبه 16 اسفند 1391

راز خوشبختی

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
 بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
 خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو


در اینجا چهار سؤال معمولی و یك سوال جایزه وجود دارد. شما باید فوراً به آنها پاسخ دهید. شما نباید وقت زیادی تلف كنید، به همة سوالات فوراً پاسخ دهید.

خواهشا تقلب نکنین و قبل از خوندن سوال پاسخ رو نگاه نکنید
قبوله؟ پس آماده؟ حركت!

۱) سؤال اول:
شما در یك مسابقة سرعت شركت كرده‌اید. از نفر دوم سبقت می‌گیرید. اكنون در چه جایگاهی قرار دارید؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، بطور حتم شما دارید اشتباه می‌كنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!
آیا جوابتان درست بود؟ نه؟ تو سؤال بعدی بیشتر سعی كن. آری/ نه؟ برای جواب دادن به سوال دوم به اندازه‌ای كه در سؤال اول وقت تلف كردی،
سؤال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما…؟
جواب:
اگر پاسخ شما جایگاه یكی‌مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌كنیـد! به من بگو ببینم: تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟؟
تا اینجا كه زیاد خوب نبودی! بودی؟

۳) سؤال سوم:
یه سؤال خیلی سادة ریاضی! توجه: این مسئله فقط باید در كلة شما حل شود! از كاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نكنید. و حالا سوال:
1000 تا بگیر و 40 تا بهش اضافه كن.
حالا 1000 تای دیگه بهش اضافه كن.
حالا 30 تا اضافه كن.
1000 تای دیگه اضافه كن.
حالا 20 تا اضافه كن.
حالا 1000 تای دیگه هم اضافه كن.
حالا 10 تا بهش اضافه كن.مجموعش چقدر شد؟
جواب:
مجموعش شد 5000 تا؟ جواب درست در حقیقت 4100 می‌باشد! قبول نداری؟ با ماشین حساب خودت چك كن! امروز قطعاً روز تو نیست. میشه سؤال آخر را درست جواب بِدی؟

۴) سؤال چهارم:
پدر مریم پنج تا دختر داره:
نانا،
نِ‌نِ،
نی‌نی،
نُ‌نُ،
اسم دختر پنجم چیه؟
جواب:
نونو؟ نــــــه! البته نه. اسمش مَریمه! سؤال رو دوباره بخون.

جایزه) خُب، حالا سؤال جایزه:
یه آقای كر و لالی میخواد مسواك بخره. با در آوردن ادای مسواك زدن، اون میتونه خواسته‌اش را به دكاندار حالی كنه و موفق به خرید مسواك بشه.
سؤال:
حالا اگه یه مرد كوری بخواد عینك آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی كنه؟
جواب:
اون فقط باید دهنشو باز كنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی!
* خودتو چطور دیدی؟


جمعه 11 اسفند 1391

اینو نگاه کن

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


جمعه 11 اسفند 1391

بادقت نگاه کن

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


چهارشنبه 25 بهمن 1391

انواع دختر از دید پسرها

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

انواع دختر از دید پسرا
13 ساله : ببو
17 ساله: لیمو
22 ساله: هلو
27 ساله : آلبالو
35 ساله :خرمالو
45 ساله :لبو
55 ساله: زالو
65 ساله : لولو
75 ساله : هیولا



چهارشنبه 25 بهمن 1391

داستان

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم‌های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم‌ها گرفته از دروغگویی‌ها، از دورویی‌ها، از نامردی‌ها، از تنهایی, از خیلی‌ها از… , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی‌دانم چه باید کنم، نمی‌دانم غم‌هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می‌شناسم که می‌تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می‌کند، همه را می‌خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می‌شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می‌شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم


پنجشنبه 19 بهمن 1391

جالب

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    

 

در گوگل این کلمه رو سرچ کنید

 

Google Gravity

 

اولین سایتی که میاد رو باز کنید ، ببینید چه اتفاقی می افته

 

حالا جالب تر از این، تو صفحه ای که باز میشه یه چیزی سرچ کنید ! ببینید چی میشه


سه شنبه 10 بهمن 1391

کاریکاتور/ عیدی خنده‌دار ...!

   نوشته شده توسط: تردک رادپور    


تعداد کل صفحات: 8 1 2 3 4 5 6 7 ...